خ م و ش ا ن ه ..
در تمرين بودن
در « قلمرو سكوت »
تارهاي صوتي تو
خاموش ميمانند
و ساير حسها
فعالتر عمل ميكنند، به ويژه حس شنوايي تو. پيش از آن كه روح بتواند بشنود،
انسان بايد از شنيدن محروم شود. |
|
 زندگی ....
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
ما همه زنده ایم با دم روحانی مان .... و این قسمتی است گرم از نقش لا یموتمان .... نیکی .... حرکتی است شگفت بر دنیای کوچک اطرافمان ... و تفکراتمان جنبشی در دنیای لایتناهی دور دست ها .... ما زنده ایم و نقش ها می بندیم بر پیکره ی مجسمه ی بزرگ عالم انسانی ... از همان ازل ما زنده بودیم ... و شروع کردیم به ساختنش ... و هرکدام به نحوی ... گه گاه از ما کسانی پیدا شدند که این مجسمه را به وجود خود نقش دادند و گه گاه هم از ما پیدا شدند کسانیکه خرابش کردند ... به نوبه خود ... اما پیکره پابرجاست ... از ازل تا ابد ... و ما همچنان زنده ایم .... و در ساختنش موثر ...با لحظه لحظه هستیمان ....و خدا ما را آفرید و جان در بدن فرو فرستاد .... و ما حرکت ها کردیم .... عرق ها ریختیم ... و گاه کفرها گفتیم .... از فرصت خود بهره ای نجستیم ... و با رفتن هر جانی از نزدیکمان ... لحظه ای متاثر شدیم ... باز کسانی از ما پیدا شدند که بیشتر دگرگون شدند و راه خطا را ادامه ندادند و لحظه لحظه زندگیشان را ارج نهادند و با سیمایی نورانی و با کارنامه ای موفق پر از خدمات متعدد بشری وداع کردند ... و ما آنگاه به خود آمدیم که آری ... زندگی موهبتی است الهی ... که لحظه لحظه اش غنیمت است ... و ما می توانیم لحظه ها را سفید رها کنیم و یا کارنامه ای پر بار و پر افتخار بسازیم ... و یا .... خط خطی هایی نا بخشودنی .... ما همچنان زنده ایم ... و می توانیم متاثر شویم .... از پرواز جان های عزیز اطرافمان ... و مسرور شویم که آدم های نیک هنوز هم اطرافمان هستند که مرگشان امیدی باشد بر ادامه زندگی الهی مان .... و امیدی به دنیای زیبای دیگرمان ...
پیوست : خدایش بیامرزد عزیزمان خسرو شکیبایی را ....
ارشاد ...

|
|
|
 سرزمین رنگها ...
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
روزی سبز از قرمز پرسید ... کدامین جاده مرا به سرزمین رنگها می رساند ....قرمز بی درنگ گفت ... آن یکی ... سمت راست ... آن جاده باریک و دراز ....سبز چشمانش را به نشانه عزم رسیدن به مقصد تنگ کرد .... کوله پشتی آماده ... کفش ها نو ... آب به مقدار نیاز ... آن گاه به قرمز گفت اگر جاده اشتباه بود چه ؟ من طاقت بازگشت ندارم ... اگر به سرزمین رنگها نرسم خواهم مرد .... و قرمز دستی به شانه های سبز زد و گفت ... آخر این جاده ... نهایت خوشبختی است ... نهایت لذت ....
سبز قدم در راه نهاد ... روزها در پی روزها ... هفته ها پشت هفته ها .... و ماه ها یکی پس از دیگری .... دیگر نه آبی مانده بود و نه کفش نویی .... سراب ها حاکمان سرزمین های اطراف جاده .... همان جاده ی باریک و دراز .... سبز درمانده ... پشت سرش سرزمین ناله های خاکستری .... روبرویش سرزمین آرزوهای رنگی ....
نه آبی ونه کفش نویی .... کوله پشتی سنگین تر از همیشه .... سراب ها خندان تر از گذشته ... و یه دنیا کفتار .... سبز همچنان مصمم ... از دور سرزمینی می دید ...شاید سراب ... شاید پایان ....
در نهایت رسید ....سبز خسته ما .... به سرزمینی که همه چیزش قرمز بود .... و ناگاه اشک ها جاری شد .... که چرا به سرزمین رویاهای قرمز رسیده است ...به سرزمین نخل های قرمز ... دشت ها ی قرمز ... خانه های قرمز .... و به خود گفت که هیچ گاه توان آن ندارد که در این غربت زنده بماند ...
من نمی دانم ...شاید سبز قصه ما اندکی بعد مرده باشد ...یا زنده مانده و رنگ عوض کرده باشد... شاید هم در آن جهنم قرمز ها زندگی نویی را آغاز کرده باشد ... و حاصلش فرزندی مابین آنها ....نه قرمز و نه سبز ... و جنگهای نژادی در پی آن .... شاید ...
پیوست : رنگها هم شاید در این زمانه به هم رحم نکنند .... شاید ...
ارشاد ...

|
|
|
 قصه استعمار ...
یکشنبه نهم تیر 1387
صبح است ... همگان مشغول کار ...مرد نقاب پوش قدم به قدم به شهر نزدیکتر می شود ...در دستش مدادی است .... و طنابی ....نقاب پوش در می زند ...اینجا خانه ی اول است .... در که باز می شود ....از زن طلب کاغذ می کند ...کاغذ را که گرفت ...با مدادش آدرسی می نویسد ....و زن را بدانجا رهسپار می کند ...خانه ی اول اینک در اختیار نقاب پوش است ... و زن بیچاره هیچگاه بدانجا نخواهد رسید ...
ظهر است و تمام زن ها به ناکجا آبادی بیرون شهر رهسپار شده اند ....شهر اکنون در اختیار مرد نقاب پوش است ...عصر شده ..مردان به خانه باز گشته اند ....نقاب پوش طنابش را به بیرون آورده ... و به مردان زن از دست داده تقدیم می کند ... یکی یکی مردان در سوگ همسر می روند ...و دارها برپا می شود ...این بچه های شهر هستند که سرنوشتشان تغییر یافته .... و این استعمار است که آینده شان را در بر گرفته .... امپراطوری جدید مرد نقاب پوش در شهر حاکم گشته ... بچه ها ... خوناشام های نسل آینده نخواهند شد اگر مردی باشد که در سوگ همسرش طنابی به سقف آویزان نکند ... و در پی همسر با مرد نقاب پوش بجنگد ... برای آینده فرزندان ... که آنها هم سالهای آینده نقاب پوش های شهر های دیگر نشوند .... و استعماری جهانی .... با یک طناب ... با یک قلم ....
پیوست : فقط یک داستان بود ... شخصیت پردازی ممنوع ....
ارشاد ...

|
|
|
 تو و مهتاب ....
دوشنبه سوم تیر 1387
من فراتر از آن نخواهم رفت که تو هیچ نفهمی از من ....شاید قدری تامل .... اندکی فکر ....
تو را می بینم که بزرگتر شده ای .... چهره ات همان است که بود .... قدری زیباتر ...زبانت شیوا تر ...ذهنت بازتر ... روحت پرورده تر ...و کمالت بیشتر شده است .... تو بزرگ شده ای ...و من ...در ذهن مرورت می کنم ...کمی ساده تر ...کمی خندان تر .... و کمی بی کله تر بودی ....پر شعف ...و چشمانت چراغ ....مرورت می کنم ....صدایت خندان تر ...و گاه لرزان .... گریان هم می شدی گه گاه ...
و من ... من هم بزرگ شده ام ...موهایم کمی سفیدتر ...چین و چروک های صورتم کمی بیشتر ...صدایم بی روح تر ....و شعف ...شعفم کمی خاموشتر ...تو را می بینم گه گاه ...با نگاهی پر حسرت ....حسرت لحظه ای از تو ...حسرت حضوری از من .... و لبخندی از تو ... تو را می بینم گه گاه .... از پشت سر ؟ ...از فاصله ای کوتاه .... و تو ذهنت بازتر ....روحت پرورده تر ...و کمالت بیشتر شده است ....به یاد قصه های قدیمی .... به یاد چشمهایی که کم به هم دروغ می گفتند ....به یاد صداهایی که هیچگاه تقابلشان تضاد نبود ...همچون فصل مشترک های کوهیرنت همبسته بود ...به یاد شب های مهتابی ... در ذهن مرورت می کنم ....تو و مهتاب ... من و شب ... تو و نور ... من و خواب ... چه لذت بخش بود ... برای آن کس که با لبخندی می خوابید ... زودتر از آن که شب به خیر به او گفته باشند ...من نمی دانم آن روزها ... من لبخند زنان رفته بودم ... یا که تو مهتاب را بوسیده بودی ....
ارشاد ...

|
|
|
 فیلم ...
دوشنبه بیستم خرداد 1387
زندگی ارشاد رو اگه فیلم کنن ... یه فیلم اسرار آمیز پر التهاب ساخته می شه ... پر از معما های حل نشدنی .... پر از رمز و راز های پیچیده ....
پیوست : گفتا شراب نوش و غم دل مخور ....( فال حافظ ...)

|
|